امروز این متن رو از"پائولو کوئلیو"خوندم ،
دوست داشتم شما هم تو لذتش با من شریک باشید...
عبارت دل نگرانی،دو بخش است "دل"و"نگرانی".
یعنی پیش از آنکه حادثه ای رخ دهد،دل ما نگران واقعه باشد.
یعنی سعی کنیم مشکلاتی راحل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته.
یعنی این تصور که اتفاقاتی که در آینده رخ می دهند،همیشه نا مطلوبند.
البته استثناهای فروانی وجود دارد.یکی از آنها قهرمان این داستان کوتاه است:
پادشاه پیری در هندوستان،دستور داد مردی را به دار بیاویزند.
همین که دادگاه تمام شد،مرد محکوم گفت:«اعلی حضرتا،شما مردی خردمندید
وکنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه می کنند.
به خردمندان،مارگیران،ومرتاضان احترام می گذارید.
بسیار خوب.وقتی بچه بودم،پدر بزرگم به من یاد داد که چگونه اسب سفیدی
را به پرواز درآورم.در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد،
باید مرا زنده نگه دارید.»
پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.
مرد محکوم گفت:«باید دو سال در کنار این جانور بمانم.»
پادشاه گفت:«دو سال به تو وقت می دهم.
اما اگر بعد از این دو سال،اسب پرواز نکند،تو را به دار می آویزم.»
مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز روی تنش است.
وقتی به خانه رسید،دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند.
همه جیغ زدند:«دیوانه شده ای؟از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب
را پرواز در بیاورد؟»
مرد پاسخ داد:«نگران نباشید.اول اینکه هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد
بدهد که پرواز کند،یک وقت دیدید که یاد گرفت.دوم اینکه پادشاه خیلی پیر است
و شاید در این دو سال بمیرد.سوم اینکه شاید این حیوان بمیرد وبتوانم دو سال
دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم.حالا فرض کنید انقلاب
و شورش بشود،حکومت سرنگون بشود،جنگ بشود.و آخر اینکه،اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد،
دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم.
فکر می کنید همین کم است؟»




