تبليغاتX
نارنجی

نارنجی

 

    امروز این متن رو از"پائولو کوئلیو"خوندم ،

    دوست داشتم شما هم تو لذتش با من شریک باشید...

 

    عبارت دل نگرانی،دو بخش است "دل"و"نگرانی".

    یعنی پیش از آنکه حادثه ای رخ دهد،دل ما نگران واقعه باشد.

    یعنی سعی کنیم مشکلاتی راحل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته.

    یعنی این تصور که اتفاقاتی که در آینده رخ می دهند،همیشه نا مطلوبند.

   البته استثناهای فروانی وجود دارد.یکی از آنها قهرمان این داستان کوتاه است:

   پادشاه پیری در هندوستان،دستور داد مردی را به دار بیاویزند.

   همین که دادگاه تمام شد،مرد محکوم گفت:«اعلی حضرتا،شما مردی خردمندید

   وکنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه می کنند.

   به خردمندان،مارگیران،ومرتاضان احترام می گذارید.

   بسیار خوب.وقتی بچه بودم،پدر بزرگم به من یاد داد که چگونه اسب سفیدی

   را به پرواز درآورم.در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد،

   باید مرا زنده نگه دارید.»

   پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.

   مرد محکوم گفت:«باید دو سال در کنار این جانور بمانم.»

   پادشاه گفت:«دو سال به تو وقت می دهم.

   اما اگر بعد از این دو سال،اسب پرواز نکند،تو را به دار می آویزم.»

   مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز روی تنش است.

   وقتی به خانه رسید،دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند.

   همه جیغ زدند:«دیوانه شده ای؟از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب

    را پرواز در بیاورد؟»

    مرد پاسخ داد:«نگران نباشید.اول اینکه هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد

    بدهد که پرواز کند،یک وقت دیدید که یاد گرفت.دوم اینکه پادشاه خیلی پیر است 

    و شاید در این دو سال بمیرد.سوم اینکه شاید این حیوان بمیرد وبتوانم دو سال

    دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم.حالا فرض کنید انقلاب

   و شورش بشود،حکومت سرنگون بشود،جنگ بشود.و آخر اینکه،اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد،

   دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم.

   فکر می کنید همین کم است؟»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:49  توسط زینب  | 

 

   آدم معمولا قدر چیزایی که داره رو نمی دونه،

   یه موقع قدر اونا رو میدونه که از دستشون میده...

   منم یه زمانی تو ایران،با شوهر و پسرم تو خونه ای زندگی می کردم

   که از صفا و صمیمیت چیزی کم نداشت...

   ولی اون روزا همش منتظر بودم، منتظر اینکه وضعیتمون از اینی که هست

   بهتر بشه...

   بعد از مدتی بنا به دلایلی از ایران رفتیم.تو کشوری که زندگی میکردیم،

   خونۀ بزرگی داشتیم با یه بالکن خیلی بزرگ رو به زندگی

   و مشرف به بالکنهای دیگه.

   از اونجا میشد هر روز پیرزن پیرمردها، زن و شوهرها، مادرها و بچه ها ...

   رو دید که خالصانه و عاشقانه با هم زندگی میکنن و از چیزایی که دارن لذت میبرن.

   اونجا،هم زندگی رنگ دیگه ای داشت، هم طلوع و غروب آفتاب قشنگتر بود.

   ولی من اون روزا بجای لذت بردن از این زندگی همش منتظر چهارشنبه ای بودم

   که برگردم ایران...

   بالاخره بعد از دو،سه سال برگشتیم ایران،

   ولی چون هنوز کار شوهرم اونجا تموم نشده بود تصمیم گرفتیم یک سالی رو

    من ایران بمونم و اون رفت و آمد کنه.

   تو این مدت هم بجای استفاده از فرصتها، منتظر بودم تا این یک سال تموم بشه

    و شوهرم برگرده...

   شوهرم برگشت و با همۀ مشکلاتی که داشتیم بازم منتظر بودم بریم سر خونه و زندگی

   خودمون...

   حالا یه خونۀ قشنگ و کوچیکی داریم که مال خودمون نیست،

    با یه بالکنی که فقط یک نفر توش جا میشه و از اونجا تا چشم کار میکنه

   پشت بوم هست و آنتن...

   و من باز هم منتظرم،

   اما حالا دیگه نمی دونم منتظر چی،فقط اینو میدونم که"وقتی دری از خوشبختی به

   روی ما بسته میشه، در دیگه ای باز میشه، ولی ما گاهی چنان به در بسته چشم

   میدوزیم که درهای باز رو نمی بینیم..."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:44  توسط زینب  | 

 

   دیروز عصر با شوهر و پسرم رفته بودیم سینما...

  دم در سینما پسر جوانی ایستاده بود وداشت با موبایلش صحبت میکرد،

  یکدفعه یکی از این افراد نیروهای گشت پلیس محکم با مشت زد توی شکمش و...

  که چرا به ناموس مردم نگاه میکنی...بعد زنگ زد به مرکز و تقاضای نیرو کرد.

  برای یک جوون بی پناهی که فقط میخواست بره سینما،همین.

  من که نفهمیدم کدوم ناموس، حداقل تو اون ده دقیقه،یه ربعی که من ایستاده بودم و

   شاهد بودم هیچ خلافی از اون جوون سر نزده بود.

  بعد با مشت و لگد اون جوونو انداخت تو ماشین...

  همۀ مردم هم ایستاده بودن و با ترس و نفرت تماشا میکردن.

  منم محکم دست شوهرم (که اصرار داشت بره جلو و چیزی بگه)روگرفته بودم و

   پسرم هم ازترس محکم دست منو.

   نمی دونم چرا شاید مطمئن بودم اون مرد اونقدر وحشی است که با شوهرم هم همون 

  رفتارومیکنه که با اون جوون کرد،شاید که نه حتما.

  نمیدونم اگه خودم میرفتم جلو و حرفی میزدم چی میشد؟ با منم همون رفتارو میکرد؟

  خیلی دلم سوخت.

  هم برای اون جوون که با حیرت تمام زیر سیلی های پیاپی اون مرد نتونست حتی

 سوالش رو هم تموم که"مگه چی شده؟"

  هم برای خودمون،با این حکومتی که به خودش اجازه میده ظالمانه تو مسائل خصوصی

  مردم دخالت کنه.

  هم برای شوهرم...

  هم برای پسرم که با ترس دست منو گرفته بود و با انبوهی از سوالهای بی جواب

   نهایتا به این نتیجه رسید که"مامان من مطمئنم که پلیسها فقط تو فیلمها مهربوننو با مردم

   با احترام صحبت میکنن..."

  دیشب یاد جملۀ دکتر سروش افتادم که میگفت:"به امید روزگاری که در آن جان و آبرو

  ارزان نباشد".

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:6  توسط زینب  | 

 

  امید به آینده ست که امروز رو میسازه.

  انسان بدون "امید" و "هدف" نه میتونه جوابگوی حالش باشه ،

  نه برای آیندش برنامه ریزی کنه.

  ولی برای بدست آوردن امید چه باید کرد؟

  کسی که فکر میکنه گذشته شو باخته باید امیدش به چی باشه ؟

  اصلا به چی میگن"امید"؟

  شاید ساختن با همین "خنده های زورکی"و"اشکهای یواشکی" اسمش امید باشه.

  راه فردا رو باید رفت...

  این خوبه که آدم فکر کنه :"باخته ها تموم میشن ،وقت بردن میرسه"؟

                یک شب بارونی بسه

                                           برای از نو تر شدن

               یک گل شمعدونی بسه

                                         برای عاشق تر شدن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 21:45  توسط زینب  | 

 

   امشب شب نیمۀ شعبانه.

   دم غروب خیلی دلم گرفته بود،

   دست پسرکم رو گرفتم و با هم رفتیم بیرون.

   خیلی جاها چراغونی بود،

  دست خیلی ها گل و شیرینی بود،

  خیلی ها خوشحال بودن و...

  ولی من خیلی دلم گرفته بود،

  احساس غربت و تنهایی شدیدی می کردم...

  لابد خیلی ها هم مثل من، امشب،

   زیر مهتاب همین حس رو دارن...

  میگن امشب "دعا" مستجاب میشه.

  دعا کنیم و امیدوار باشیم یه روزی نا امیدی هامون تموم بشه...

        در نومیدی بسی امید است         پایان شب سیه سپید است

                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:34  توسط زینب  | 

 

  همه ما تو زندگی مشکلاتی داریم که دلمون میخواد

  دیگران راه حلی برای اون داشته باشند .

  منم این روزا دارم با مشکلات سختی دستو پنجه نرم میکنم

  که چه خودم چه دیگران استدلالهای

  منطقی قابل قبولی برای اون داریم.

  ولی بیشتر مخاطب این جوابها "عقلم"است تا "دلم".

  کاش کسی میتونست این روزا جواب قابل قبولی برای دلم داشته باشه

   و بتونه اونو قانع کنه .

  تکلیفم با عقلم روشنه ولی "با دلم چه کنم"؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 16:21  توسط زینب  | 

 

میخوام سخت ترین تصمیم زندگیمو بگیرم.

بایدانتخاب کنم .

باید برا اینده ام تصیم بگیرم .

باید برنامه ریزی کنم.

باید کمی هم به خودم فکر کنم .

باید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 16:27  توسط زینب  | 

 

 این روزا خیلی دلم گرفته 

 یه روزایی فکر میکردم منو شوهرم عاشق همیم فکر که نه شاید واقعا

 عاشق هم بودیم .ولی الان همه چیز به هم ریخت .

  کاش دوباره اون روزای خوش برگرده (یعنی میشه)؟!

 

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 18:7  توسط زینب  |