تبليغاتX
نارنجی - یک بعد از ظهر تلخ

نارنجی

 

   دیروز عصر با شوهر و پسرم رفته بودیم سینما...

  دم در سینما پسر جوانی ایستاده بود وداشت با موبایلش صحبت میکرد،

  یکدفعه یکی از این افراد نیروهای گشت پلیس محکم با مشت زد توی شکمش و...

  که چرا به ناموس مردم نگاه میکنی...بعد زنگ زد به مرکز و تقاضای نیرو کرد.

  برای یک جوون بی پناهی که فقط میخواست بره سینما،همین.

  من که نفهمیدم کدوم ناموس، حداقل تو اون ده دقیقه،یه ربعی که من ایستاده بودم و

   شاهد بودم هیچ خلافی از اون جوون سر نزده بود.

  بعد با مشت و لگد اون جوونو انداخت تو ماشین...

  همۀ مردم هم ایستاده بودن و با ترس و نفرت تماشا میکردن.

  منم محکم دست شوهرم (که اصرار داشت بره جلو و چیزی بگه)روگرفته بودم و

   پسرم هم ازترس محکم دست منو.

   نمی دونم چرا شاید مطمئن بودم اون مرد اونقدر وحشی است که با شوهرم هم همون 

  رفتارومیکنه که با اون جوون کرد،شاید که نه حتما.

  نمیدونم اگه خودم میرفتم جلو و حرفی میزدم چی میشد؟ با منم همون رفتارو میکرد؟

  خیلی دلم سوخت.

  هم برای اون جوون که با حیرت تمام زیر سیلی های پیاپی اون مرد نتونست حتی

 سوالش رو هم تموم که"مگه چی شده؟"

  هم برای خودمون،با این حکومتی که به خودش اجازه میده ظالمانه تو مسائل خصوصی

  مردم دخالت کنه.

  هم برای شوهرم...

  هم برای پسرم که با ترس دست منو گرفته بود و با انبوهی از سوالهای بی جواب

   نهایتا به این نتیجه رسید که"مامان من مطمئنم که پلیسها فقط تو فیلمها مهربوننو با مردم

   با احترام صحبت میکنن..."

  دیشب یاد جملۀ دکتر سروش افتادم که میگفت:"به امید روزگاری که در آن جان و آبرو

  ارزان نباشد".

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:6  توسط زینب  |