تبليغاتX
نارنجی - انتظار

نارنجی

 

   آدم معمولا قدر چیزایی که داره رو نمی دونه،

   یه موقع قدر اونا رو میدونه که از دستشون میده...

   منم یه زمانی تو ایران،با شوهر و پسرم تو خونه ای زندگی می کردم

   که از صفا و صمیمیت چیزی کم نداشت...

   ولی اون روزا همش منتظر بودم، منتظر اینکه وضعیتمون از اینی که هست

   بهتر بشه...

   بعد از مدتی بنا به دلایلی از ایران رفتیم.تو کشوری که زندگی میکردیم،

   خونۀ بزرگی داشتیم با یه بالکن خیلی بزرگ رو به زندگی

   و مشرف به بالکنهای دیگه.

   از اونجا میشد هر روز پیرزن پیرمردها، زن و شوهرها، مادرها و بچه ها ...

   رو دید که خالصانه و عاشقانه با هم زندگی میکنن و از چیزایی که دارن لذت میبرن.

   اونجا،هم زندگی رنگ دیگه ای داشت، هم طلوع و غروب آفتاب قشنگتر بود.

   ولی من اون روزا بجای لذت بردن از این زندگی همش منتظر چهارشنبه ای بودم

   که برگردم ایران...

   بالاخره بعد از دو،سه سال برگشتیم ایران،

   ولی چون هنوز کار شوهرم اونجا تموم نشده بود تصمیم گرفتیم یک سالی رو

    من ایران بمونم و اون رفت و آمد کنه.

   تو این مدت هم بجای استفاده از فرصتها، منتظر بودم تا این یک سال تموم بشه

    و شوهرم برگرده...

   شوهرم برگشت و با همۀ مشکلاتی که داشتیم بازم منتظر بودم بریم سر خونه و زندگی

   خودمون...

   حالا یه خونۀ قشنگ و کوچیکی داریم که مال خودمون نیست،

    با یه بالکنی که فقط یک نفر توش جا میشه و از اونجا تا چشم کار میکنه

   پشت بوم هست و آنتن...

   و من باز هم منتظرم،

   اما حالا دیگه نمی دونم منتظر چی،فقط اینو میدونم که"وقتی دری از خوشبختی به

   روی ما بسته میشه، در دیگه ای باز میشه، ولی ما گاهی چنان به در بسته چشم

   میدوزیم که درهای باز رو نمی بینیم..."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:44  توسط زینب  |